Archive for January, 2012

مریم ملک پور از برادرش می گوید

موج جدید اعتراف گیری ها آیا دوباره آغاز شد؟ بشنوید صدای خواهر ملک پور را که می گوید: به برادرم گفتند بیا دوباره اعتراف کن و بگو پشیمان هستی تا در حکم اعدام تغییر ایجاد شود… می گوید جان برادرم وقتی در خطر است انگار جان من در خطر است… کاش اعدام ها عادی نمی شد و بزرگی در کشور پیدا می شد نسبت به تایید فله ای و دوباره ی حکم اعدام ها موضع گیری می کرد… خانواده های محکومان به اعدام را تنها نگذاریم…
مصاحبه با مسیح علی نژاد: http://j.mp/zrNbFh
مصاحبه با صدای امریکا: http://youtu.be/V9MF_1GfzY4
مصاحبه با بی بی سی فارسی: http://youtu.be/Gljc1fLbWmU

اتهام محاربه و مفسد فی الارض برای گرفتن بودجه – درباره سعید مل ک پور

در کشور عزیز ما ایران گرفتن بودجه برای دستگاههای دولتی مهمترین بخش کار به حساب می آید. به همین دلیل هر اداره و سازمانی سعی می کند پروژه ای تعریف کند که در صورت انجام آن مشکلات جامعه ایران که هیچ، مشکلات کل جوامع بشری حل شود و بدین ترتیب بودجه ای از سهم تولید نفت را به خود اختصاص دهد. در این میان معمولاً این پروژه ها به جواب نمی رسند و البته بودجه نفت که می توانست به 1001 درد دیگر بخورد نابود می شود. با این حال اقلاً به جان و مال و ناموس دیگران آسیبی نمی رسد و تنها آسیب آن فنا شدن سرمایه های ملی است.این قضیه در مورد سازمانهای اطلاعاتی تا حدی فرق می کند.

به عکس دوستانی فکر می کنند ما نهادهای اطلاعاتی بسیار قوی داریم، می بایست متذکر شوم که به نظر من سازمانهای اطلاعاتی ایران بسیار ضعیف عمل می کنند و از پس این امر بر نمی آیند که جاسوسی دوره دیده ( که مثلاً توسط نهادهای اطلاعاتی دنیا مانند MI6 و CIA را که مأمور شده در سیستمهای اطلاعاتی ایران رخنه کند) را شناسایی کنند. خب پس چکار باید کرد؟ چگونه می بایست بیلانهای سالیانه را به همراه سایر ادارجات دولتی ایران پر کرد؟ در اینجا سیستم دست به کار می شود ومن و شمایی که یکی دو بار به خیابان رفته ایم را به عنوان مخوفترین خرابکارها معرفی می کند و یا کسی که یکی دو سفر خارجی داشته است را جاسوس و یا آنکه مقداری اطلاعات را فروخته را به عنوان جاسوس دوره دیده معرفی می کند. بدین ترتیب بیلان پر می شود که ما از پس کوچکترها بر آمده ایم، وای به حال بزرگترها. غافل از اینکه هیچ گاه دستشان به بزرگترها نخواهد رسید.

در این میان کسلنی همچون ما که یکی دو بار به خیابان آمده ایم یا کسی که مقداری اطلاعات فروخته و یا کسی که قبول کرده در نهادهای حساس و بی در و پیکر کار کند به هر حال خربزه ای خورده و حالا پای لرزش می نشیند. اما این پایان ماجرا نیست. کسانی هم هستند که اصلاً خربزه ای هم نخورده اند ولی از شدت لرز دارند می میرند و یکی از این افراد سعید ملک پور است.

سعید قربانی بودجه گرفتن سپاه برای راه اندازی ارتش سایبری بوده است. او که فارغ التحصیل رشته متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف است پس از ازدواج به همراه همسرش به کانادا می رود ومدتی در آنجا زندگی می کند. در آنجا تصمیم می گیرد به جای کار کردن در رشته خودش، به برنامه نوسی اینترنتی با PHP بپردازد و از این طریق کسب درآمد کند. وی هنگامی که می فهمد پدرش بیمار است سری به او در ایران می زند و این آغاز دردسرهایش می باشد. وی مدتها تحت تعقیب قرار می گیرد(البته هر کس به ایران مراجعت کند چنین است. چون سیستمهای اطلاعاتی آنقدر بیکار هستند که بخواهند تمامی افرادی که از سفرخارجه به ایران بر می گردند را تعقیب کنند ببینند از بین آنها جاسوس گیر می آورند یا نه).

تا اینکه یک روز هنگامی که می خواهد به مطب دندانپزشکی برود چند نفر وی را به زور سوار ماشینی می کنند و به محلی نامعلوم می برند(سیستم اطلاعاتی ایران افراد را معمولاً با حکم دستگیر نمی کنند بلکه آنها را به داخل ماشینی می اندازند و می برند و معلوم نیست که چه کسی این کار را کرده است. شب که شد خانواده طرف نگران می شوند و به هر کجا سر می زنند جواب منفی خواهد بود. در آن هنگام این شک بوجود می آید که آیا دلبندشان ربوده شده یا دلبندشان ربوده شده –ببخشید دستگیر شده- و بعد به نهادهای امنیتی و زندانها مراجعه می کنند و چون بندهایی چون 2-الف و 209 اصلاً زیر نظرسازمان زندانها نیستند پس اسمی هم از آن مراکز به بیرون انتقال داده نمی شود و خانواده بدبخت نمی داند عزیزشان کجاست: مرده است یا زنده و باید منتظر تلفن گروگانگیرها باشند یا نهادهای امنیتی).

سعید را کلی بازجویی فنی می کنند (از اصطلاحات شهید لاجوردی است) که تو فلانی هستی و او هر چه می گوید که نامش سعید ملک پور است راضی نمی شوند تا اینکه یکی از باهوشهایشان می پرسد “خب مدرکی هم داری؟” و در آنجا سعید نشانی کارت شناساییش را می دهد که در منزل پدریش موجود است. آنها به خانه پدری سعید هجوم می برند و تازه خانواده اش می فهند که سعید کجاست و دست کدام نهاد است. کارت شناسایی که ارائه می گردد قرار می شود که سعید آزاد گردد. اما یک روز صدایش می کنند که این سایت را تو درست کرده ای؟ و سعید جواب منفی می دهد. می گویند پس اسمت اینجاست. سعید جواب می دهد که اسمش بابت برنامه ای است که نوشته و احتمالاً آن سایت غیر اخلاقی خواسته است که قانون کپی رایت را رعایت کرده باشد. “پس تو این سایت را درست کرده ای!” و حالا بیا و ثابت کن که برنامه نویسی با طراحی صفحه فرق دارد و این دو کاملاً از یکدیگر متفاوتند و…

بدین ترتیب سعید اتهام مفسد فی الارض را می گیرد برای درست کردن سایتهای غیر اخلاقی. بازجوییها بسیار فنی تر از قبل می شود و انفرادی بودن ادامه میابد. او ابتدا در سلولهای “حافظ” 2-الف نگهداری می شود و بعد به سلولهای “واعظ” انتقال پیدا می کند (2-الف معروفترین بازداشتگاه سپاه مستقر در اوین می باشد -دو بازداشتگاه دیگر براساس اطلاعات نویسنده 66 و 241 می باشند- و سلولهای متفاوتی دارد ازسلولی که به زورمی توانی برای خوابیدن در کف آن جای شوی تا سوئیتی که اتاق، آشپزخانه، حیاط و… دارد و مخصوص افراد سفارش شده است که سعید ما جزء این افراد نیست.)

در طول با زجوییهای فنی یک بار خود به خود از گوشش خون می آید و نیمی از بدنش لمس می گردد. با هزار سلام و صلوات که اگر نامت را در بیمارستان فاش کنی در راه برگشت می کشیمت و از ماشین به بیرون پرتت می کنیم و کسی نخواهد فهمید که موضوع از چه قرار بوده وی را به بیمارستان انتقال می دهند. در آنجا پزشک از دورنگاهی به وی می اندازد و حتی بدون گرفتن عکس سر وی را مرخص می کند و می گید که چیزیش نیست و خود به خود خوب می شود. سعید به وی می گوید پس لااقل گوش مرا بشویید که وی قبول نمی کند.

سعید در زندان می ماند چون دوستان اطلاعاتی سپاه و البته هر نهاد امنیتی دیگر می توانند یک نفر را هر چقدر که دلشان خواست در انفرادی در حالت بازجویی نگاه دارند (گور بابای قانون اساسی). بنابراین از هر کسی می توان هر اعترافی را گرفت و قضیه خرسی که می گوید “بابا من خرگوشم” چندان دور از واقعیت نمی باشد. سعید بالاخره بعد از یکسال و اندی اعتراف می کند که سایت پورنو می ساخته، نرم افزاری از انگلستان خریده بوده که حتی وقتی کامپیوترها خاموش بوده اند می توانسته از طریق web cam آنها محیط خصوصی مردم را دید بزند و از آن برای ساخت فیلم پورنو استفاده کند، از نهادهای امنیتی جهان برای کارهایش پول می گرفته و… (از این دست اعترافات متعجب نشوید. وقتی از نوجوانی زیر شلاق اعتراف گرفته شود که از CIA، منافقین، سلطنت طلبها و وهابیون عربستان پول می گرفته تا عکسهای سکسی در سایتش منتشر کند بیشتر از این نمی توان انتظار داشت.)

از او فیلمی تهیه می کنند تا گویی این مسائل را سعید از سر پی بردن به اشتباهاتش به فردی انتقال می دهد و می گویند این مسائل را طوری عنوان کن که گویی فرد بیننده “آقا” است(البته گاه صدای اعترافات سعید بدون تصویر وی از تلوزیون پخش می شود). بدین ترتیب او می گوید و می گوید و بعد می فهمد که سپاه قصد داشته به کمک این اعرافات و نظایر آن 60 میلیارد تومان به منظور راه اندازی ارتش سایبری بودجه بگیرد که ظاهراً می گیرد و پروژه تعریف می شود. دوستان اطلاعات سپاه نیز به کمک بازجویی از سعید و افرادی مشابه وی در کارشان متبحر می شوند و مثلاً می فهند که تلفظ صحیح واژه Skype، اسکایپ است و نه اس کی پی که یک کانگروی نوجوان بوده است. و بدین ترتیب دوستان اطلاعات سپاه برای 22 خرداد 88 آماده می شوند و آموزش می بینند.

امثال سعید چند نفر دیگر هم بوده اند: شهروز گرفته می شود که شانس می آورد و حکمی نسبتاً سبک می گیرد (2 سال زندان و 12 سال تبعید). حسن تا زمانی که من آنجا بودم وضعیتش نامشخص بود. وحید اصغری فشار را نمی تواند تحمل کند و تعادل روحیش را از دست می دهد. اما سعید با اینکه فردی سیاسی نبود به علت امید فراوانش به زندگی که از عشق او به خانواده و همسرش نشأت می گرفت توانست این مدت را تحمل کند و فردی سرزنده باقی بماند به نحوی که وقتی به بند عمومی رفت به همه شادی، گرمی و امید می داد. او اگر چه زیرزمین 2-الف را دیده بود –جایی که فرد را روزها به تخت می بستند و به وی سرم وصل می کردند تا نمیرد یا دستگاهی که با میکرومتر ناخن می کشید و بدین ترتیب کشیده شدن یک ناخن تنها یک آخ ساده نبود بلکه می توانست ساعتها آخ باشد (پروژه های مهندسی گاه در سپاه اینچنین تعریف می شوند )- اما هنوز مقاوم بود.

حالا می بایست فاز دوم پروژه شروع می شد یعنی اعدام کسانی که اگر بیرون می رفتند برای سپاه بد می شد. بدین ترتیب سعید و وحید اصغری حکم اعدام گرفتند و چون نمی خواستند سعید به بیرون اطلاعیه ای بدهد و سر و صدا راه بیندازد او را پس از ابلاغ حکم به 2-الف انتقال دادند.

دادگاه سعید هم خالی از لطف نبود. قاضی هیچ چیز از کامپیوتر نمی دانست و سعید بارها درخواست کارشناس جرایم امور رایانه ای کرد. قاضی درخواست کارشناس را هر بار رد می کرد که به گفته خودش تحت فشار است و فقط بازجوی سعید را به دادگاه دو بار دعوت کرد که او قابل ندانست که بیاید. هر بار که سعید پیش قاضی می رفت فقط می گفت “اعترافاتت را قبول داری یا نه؟” و می گفت “اگر قبول نکنی دادگاهت را به تأخیر می اندازم” و چون سعید قبول نمی کرد جلسه بعدی دادگاه را به سه ماه بعد موکول می کرد. پرونده سعید هم جذابیتهای خاص خودش را داشت: تمام ایمیلهایش را بدون توجه به مضامین آنها پرینت گرفته و به پرونده اش ضمیمه کرده بودند. برای مثال دوستی دیوان حافظ را به صورت PDF برایش فرستاده بود که در نتیجه دیوان حافظ هم قسمتی از پرونده سعید شده است. بدین ترتیب حجم پرونده سعید به حدود 7000 صفحه رسیده است که طبعاً کسی وقت ندارد آنرا بخواند.

بدین ترتیب دادگاه با کش و قوسهای فراوان به پایان رسید و قاضی در نهایت وعده داد که بین 5 تا 15 سال حکم می برد که سعید دپرس شده که چگونه می تواند این مدت را به دور از خانواده اش سر کند. اما نمی دانست که سپاه فشار می آورد و دو بار حکم اعدام برایش صادر می شود.

مشکل سعید تنها این نیست که می خواهند وی را اعدام کنند بلکه علیه او نیز تبلیغات فراوانی شده است و من متأسفم که این تبلیغات حتی در برخی از افراد زندانی هم اثر کرده بود و به وی گوشه و کنایه هایی نیز می زدند. من حدود 9 الی 10 ماه با سعید بودم ودر این مدت نه حرف زشتی از وی شنیدم و نه رفتاری زننده. جز ادب و مهربانی و امید از او چیز دیگری ندیدم. ببینید کسی که به دنبال مسائل غیر اخلاقی است می بایست در طول این مدت حداقل یک سوتی بدهد. ولی ما هیچ چیزی پیدا نکردیم. کسی که به دنبال ساخت سایتهای پورنو است به خانواده پایبند نیست. ولی همسرش او را دوست می داشت و او همسرش را.

سعید یک قربانی است که خربزه ای نخورده که حالا اینقدر می بایست او و خانواده اش بلرزند. سعید یک انسان خوب عادی است که نه نزدیک سیاست شده ونه نزدیک کارهای غیر اخلاقی اما به خاطر حفظ آبروی نظام و یا بهتر بگویم به خاطر حفظ آبروی تیمی از سپاه دارد اعدام می شود. این اتفاق می توانست برای هر یک از ما که عضو جامعه ایران هستیم نیز رخ بدهد.

هیچ کس مصون نیست.

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرن اک

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرناک

در حالی که نزدیک به یک ماه از اجرای حکم زندان سه فعال دانشجویی دانشگاه مازندران می گذرد،برغم درخواست های مکرر ان ها و خانواده هایشان برای انتقال به "بند ویژه" همچنان مسولان زندان، ان ها را در بند مجرمین خطرناک نگاه داشته اند.
علی عباسی،مازیار یزدان نیا و رحمان یعقوبی سه فعال دانشجویی هستند که در جریان اعتراض های دانشجویان دانشگاه مازندران در خرداد 88 بازداشت شده و مدتی در اطلاعات ساری و زندان متی کلای بابل بسر برده بودند. گفتیست علی عباسی از قهرمانان مسابقات کشتی دانشجویان کشور می باشد و اخیرا رادیو فردا نیز در گزارشی به سوابق ورزشی این فعال دانشجویی پرداخته بود(1)
بر اساس حکم دادستانی بابلسر در سال 88 هریک از ان ها به چهارده ضربه شلاق و شش ماه حبس تعلیقی محکوم شده بودند اما بطرز عجیبی حدود دو ماه ییش و پس از تجمع یکم دی دانشجویان دانشگاه مازندران،حکم ان ها توسط شعبه ی صد و یک دادگاه انقلاب بابلسر و به دلایلی نامعلوم به حبس تعزیری تغییر یافت.
به گزارش فعالین حقوق بشر از استان مازندران این سه فعال دانشجویی از روز نخست انتقال به زندان درخواست انتقال به بند ویژه را بصورت کتبی به مسولین زندان متی کلا اعلام نمودند اما همچنان با مقاومت ان ها روبرو شده اند.
بنابراین گزارش ها مازیار یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان بدلیل قرار گرفتن در زندان انفرادی هشت روز را در اعتصاب غذا بسر برده بود و پس از انتقال به بند عمومی(مجرمین خطرناک) بارها توسط قاتلان و خلافکاران مورد ضرب و شتم قرار گرفت که با حمایت ضمنی زندانبانان همراه بود.
این گزارش می افزاید پرونده ای که برای یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان با اتهام "توهین به رهبری" تشکیل شده بود با پیگیری های خانواده ی وی بسته شد.
در هفته ها و ماه های گذشته فشارهای امنیتی بر فعالین سیاسی و دانشجویی استان مازندران بطور روزافزونی افزایش یافته است ودر اخرین موارد یاسر یوسف زاده ،مبین جعفری و عیسی برار خانی در شهرستان بابلسر بازداشت شدند و تا این لحظه از محل نگهداریشان اطلاعی در دست نیست.

mazandaran.docx

اعتراض به حکم اعدام سعید ملک پور در تورنتو

روز شنبه 28 ام ژانویه برابر با هشتم بهمن ماه جمعی از هم وطنان ایرانی مقیم تورنتو به دعوت مرکزبین المللی حقوق بشر (ICHR) اقدام به برگزاری تجمعی اعتراض آمیز نمودند. در این تجمع که با وزش باد شدید و سردی هوا همراه بود؛ شرکت کنندگان با در دست داشتن عکس هایی از سعید ملک پور خواستار توقف حکم اعدام او شدند. هم چنین پتیشن هایی در حمایت از سعید ملک پور که از قبل توسط سازمان عفو بین الملل تدارک دیده شده بود به امضای شرکت کنندگان رسید.
گفتنی است هفته گذشته نیز تجمع اعتراضی مشابهی در شهر مونترال کشور کانادا برگزار شده بود.
سعید ملک پور، که پیش از بازداشت در سال ۱۳۸۷ مقیم کشور کانادا بود، متخصص کامپیوتر است و وکیل و خانواده او گفته بودند که از برنامه‌ای که او نوشته، بدون اطلاعش در طراحی سایت‌های نامناسب استفاده شده است. اتهاماتی که خود سعید ملک‌پور نیز آن‌ها را با انتشار نامه‌ای از درون زندان تکذیب کرده بود. حکم اعدام او واکنش های زیادی را در سطح جهان و به ویژه کشور کانادا موجب شده است.
عده ای از شرکت کنندگان معتقد بودند که بازداشت و سپس صدور حکم اعدام سعید ملک پور بی ارتباط به تنش های موجود بین دو کشور ایران و کانادا نمی باشد و جمهوری اسلامی سعید ملک پور را در واقع به گروگان گرفته است. سعید ملک پور هم اکنون تحت فشار برای انجام اعترافات تلویزیونی قراردارد.

نامه ي فعال دانشجويي حاضر در بند 350 اوين خطاب به مادرش

" هستيم ، ايستاده ، بيدار ، اميدوار … "

جواد عليخاني ، فعال دانشجويي هم اكنون بيش از 30 ماه است كه در بند 350 زندان اوين حضور داشته و پيش از اين نيز سابقه حبس در زندانهاي سپيدار و كارون را دارد . وي از جمله دانشجويان آزادي خواهي ست كه قربانيِ تفكرِ دانشجو ستيزيِ جمهوري اسلامي گشته است .

متن نامه :

مادرم ! مهربانترين مهربانان !

درمانده ام كه سخن را چگونه آغاز كنم و چه بگويم كه شرمسار نباشم ، و آنگونه كه شايسته و بايسته باشد بتوانم حق مطلب را ادا كنم ؛ چرا كه بر اين باورم " كلام آغاز نمي شود تا نديدنت ." با اين وجود مي خواهم مطلع سخنم را با ذكر خاطره اي از دوران كودكي آغاز كنم . به خاطر داري در يك روز سرد زمستاني كه برف مي باريد و من نيز پشت پنجره ايستاده بودم و با حسرت و اندوه دانه هاي بلورين برف را به نظاره نشسته بودم كه به آهنگي دلنشين چگونه مي رقصيدند و بر زمين مي نشستند ؛ و سنگفرشهاي كوچه و خيابان را از پليدي ها و زشتي ها پنهان ميكردند و پاكي و طراوت را براي زمين به ارمغان مي آوردند . نيك به ياد مي آورم كه چگونه حسرت بازي هاي كودكانه را در چشمانم خواندي و پاسخم دادي و شال و كلاهم كردي تا سرگرم برف بازي شوم … و آه كه چه لذت بخش بود لحظه اي كه دانه هاي برف روي دستانم مي نشست و من نيز با حسرت تماشا مي كردم كه چطور بر روي دستانم آب مي شوند و خود را فنا كرده تا مايه ي حيات را به ما آدميان ارزاني دارند … در لحظاتي كه از شدت سرما مي لرزيدم و توان سخن گفتن و حركت كردن نداشتم كه مي آمدي و در آغوشم مي كشيدي و گرماي وجودت به من هديه ميدادي . حال از آن روزها سالها ميگذرد و با مرور خاطرات بيشمار دوران كودكي پي مي برم كه چگونه در اين سالهاي طولاني مهر مادري را بر من ارزاني داشتي و درس عشق ، مهر ، صلح و آزادي را به من آموختي .

گاهي اوقات پيش مي آيد كه در زندان ، حتي براي لحظاتي كوتاه ، چشمانم را مي بندم و از معبر زمان عبور مي كنم تا به آن روزگار دوران خوش كودكي بازگردم و آن خاطرات را از نو تجربه كنم تا هميشه بودنت را در كنارم احساس كنم . ولي افسوس پس از چند لحظه كه چشمان را باز ميكنم ، تو را نميبينم و به ياد مي آورم كه در اين قفس محصورم . در اين لحظه است كه غم تمام وجودم را فرا ميگيرد و سكوتي تلخ بر من حكمفرما مي شود و اين ديوارهاي سرد و بي روح را در مقابل چشمانم ميبينم كه نه حرف مي زنند و نه احساسي دارند و هرچه هست ، سراسر رعب است و هراس … و ازينكه در كنارت نيستم خود را در قعر عجز و عسرت احساس ميكنم .

هرچه هست سايه ي شوم و هولناك قدرت است كه بالاي سرم خيمه زده است و من تمام توان خود را به كار مي بندم ، پنجه در ديوار افكنده تا شايد روزنه اي از اميد بيابم و خود را دوباره در آغوشت ببينم و آرام گيرم .

مادر ! اي زلال تر از باران !

حال كه از بيم هايم سخن گفتم و از ناتواني هايم هراس هايم ، شايد بهتر باشد تا جانب انصاف را گرفته و از اميدهيم نيز سخن بگويم . چرا كه معتقدم اين بينش و زاويه نگاه هر كس است كه غم و شادي و نشاط و اندوه و نيز بيم و اميد را رقم ميزند .

علي رغم سپري شدن روزها و شبهايي به دور از آزادي و نيز گذر ايّام جواني ام در پس ديوارهاي سردِ سپيدار و كارون و اينك نيز اوين ، خوشحال و خرسندم از اينكه زندگاني و حياتم معنايي جديد يافته و تجربه اي نو بدست آورده ام .

علي رغم تمام تلخي هاي حاصب از محدوديت ها وو دوري از خانه و كاشانه و جامعه ، بزرگترين موهبت زيست در زندان اين بود كه در سايه سارِ دوستان با طراوت تر از گل زيسته ام و همگي با مشت هاي گره كرده مشق زندگي كرده ايم به سرسبزيِ جنبش سبز .

بنابراين با اين بينش به خود و جامعه بوده است كه سرشار از حيات گشته ايم و با اينكه در بندي با ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح محصوريم ، همه دست در دست هم داده ايم تا اين ترانه ها را با عشق به وطن زمزمه كنيم : "هستيم ، ايستاده ، بيدار ، اميدوار … ".

اميدوار به آينده اي براي ايراني آباد و آزاد ، اميدوار به "بودن" براي "طرحي نو درانداختن" ، اميدوار به آينده اي كه به باور من زود خواهد آمد و در آن ايّام ديگر نشانه اي از ظلمت شب نخواهد بود . آري با اين طرز فكر است كه ميتوانيم با تكيه بر اميد و نيز با همدلي و همراهي يكايك همبنديان ، روحي تازه بر كالبد سخت و سرد زندان دميده تا زندان را دانشگاهي براي آموختن و تجربه كردن براي خود تبديل كنيم و نيز پيوندي عميق و عاطفي با مردمان ايرانزمين ، حياتي سبز را در رگهاي متصلّب جامعه مان جاري كنيم ، تا همگان بدانند كه با صبر و استقامت و اراده اي راسخ و زلال ميتوان اساسِ زندگي بشري كه همانا "آزادي" مي نامندش را براي جامعه مان كه به راستي شايسته آن است ، به ارمغان آورد .

معناي هستي ام

به عشق تو و اميد به ديداري نو ، تحمل روزهاي تلخ زندان حقيقتاً برايم سهل و آسان گشته است . در يكي از همين روزهاي آغازين زمستان بود كه در حياط قدم ميزدم و تنها باد مهمان تنهاييم بود و در انديشه ايام نه چندان دور به سر مي بردم . روزهايي كه بيرون از زندان بودم ولي در حسرت چشيدن طعم آزادي . و دنياي پيرامونم رفته رفته از زندگي تهي مي شد و زمين نيز از زيستن خسته بود و من نيز در اين وضعيت ، هر كجا قدم ميگذاشتم ، شب با سرعتي تصور ناپذير پشت سرم فرا مي رسيد . گويي همه جا سياهي شب در پي من بود و هر كجا كه ميرسيدم ظلمت و تباهي فرود مي آمد و گورستاني سرشار از سكوت در ذهنم نقش مي بست و چون پتكي كالبدم را فرو مي ريخت و گرچه اين را با چشمانم نمي ديدم ولي به راستي با تمام وجود و با تك تك ذرات بدنم احساس مي كردم .

مادر عزيزم

در تمام سالهاي حضورم در دانشگاه و در طول مسير خوابگاه تا دانشگاه ، اين حس با من همراه بود و من نيز به ناچار به راهم ادامه مي دادم و مسيرم را پيش ميگرفتم و سايه ظلمت و خفقان و استبداد سر به سرم مي گذاشت ، آزارم مي داد ، عذابم ميداد . سايه اي كه وجودم را در هاله اي از ابهام قرار داده ، سايه ي شوم استبداد كه هستي را به نيستي مبدل كرده بود . در اين لحظه بود كه قاصدكي كه سكوت شب را نشانه رفته بود مهمانم شد و دلتنگي هايم را از بين برد و خستگي هايم را شكست . تصميم گرفتم به نبردي نابرابر با نيستي تن در دهم و تكليف خويشتن را روشن كنم ، لذا از بين دو گزينه دانشگاه ، اخذ مدرك ، تحصيلات عاليه … و رفتم به زندان و معنايي دوباره به زندگي بخشيدن و فرياد برآوردن و سياهي شب را نشانه رفتن ، گزينه دوم را انتخاب كردم و در مسيري پا نهادم كه حياتم معنايي دوباره يافت . اين گونه شد كه كيف و كتاب و خاطرات شيرين دانشگاه را رها كردم و ميله هاي سرد و پولادين سلولهاي انفرادي و ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح زندان را در آغوش كشيدم تا رهايي بزرگتري بدست آورم .

مادرم ، بهانه هستي ام و فلسفه وجودي ام

شايد كه تصميمم در ابتدا خودخواهانه مي نمود . چرا كه شما با تمام رنج ها و سختي هاي زندگي آرزويي دگر برايم داشتيد و آينده اي ديگر برايم ترسيم نموده بوديد . به دور از زندان و حبس ، خواسته شما را اجابت نكردم و عصيانگري نمودم و آرزوهاي شما را برآورده نساختم و از اين حيث به شما و خانواده بدهكارم و اميد آن مي رود كه تا در آينده اي نه چندان دور بتوانم قدردان زحماتتان باشم . خوب به ياد مي آورم روزهايي در مهر 86 كه در يكي از خيابانهاي اهواز ربوده شدم . چه مدت كه از من بي خبر بودي و چه سختي ها كه تحمل نكردي و دائم در رفت و آمد از كرج به اهواز تا بلكه خبري از من بگيري و دريغ كه هيچ پاسخت نميدادند .

مگر من ميتوان آن لحظات را درك كنم كه مادري چه كشيد از بيخبري مطلق از فرزندش . و حقيقتاً نميتوانم بفهمم كه چه دشواري ها و دردها كشيدي ولي بازهم در سينه حبس كردي و تاكنون نيز برايم بازگو ننمودي .

عزيزترينم

به وجودت افتخار ميكنم كه چه زود توانستي واقعيت را بپذيري كه به هر حال اين سالها را در زندام خواهم بود و مهم تر اينكه خود را با شرايط سخت و دشوار من هم آغوش ديدي و سهم بيشتري از سختي ها و تلخي هارا بر دوش كشيدي و دلتنگي هايم را سهيم شدي و به وضوح ديدم كه چه عاشقانه با دلتنگي هاي ديگر خانواده هاي زندانيان همراه و هم درد گشتي .

اين روزها به انمدازه تمام عمرم دلتنگ تو ام و آرزوي آن دارم تا در آغوشت بگيرم و روي چون ماهت را كه تمثالي از عشق و صبر و ايستادگي ست را غرق در بوسه كنم . بدان كه به داشتن مادري چون تو افتخار مي كنم كه اينچنين همراه و همدل من بودي و هستي . افسوس ميخورم كه فقط هفته اي دوبار مي توانيم هم را ببينيم . آنهم از پشت ديوار هاي شيشه اي سرد اوين كه با ميله ها آذين شده . در آن لحظه ملاقات كه چشمان باراني ات را مي بينم ، آتش به خرمن هستي ام مي زند و تنها نفسهاي گرم وجودت است كه مرا به وجد مي آورد . به هستي ام معنا مي بخشد و سخنت موسقي اي دلنشين روحي تازه بر كالبدم مي دمد . و انر‍ژي ام مضاعف مي گردد با ديدنت ، با شنيدن صدايت ، با خنده هايت … چرا كه خواسته اي تا قرص و محكم بايستم و باكي نداشته باشم و مضمون حرفهايت هميشه اين جمله بوده است كه :" تاريك ترين ساعت شب ،‌درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است ، پس هميشه اميد داشته باش ." پس به من نيز حق بده تا خواسته اي داشته باشم و آن اينكه كوچكترين نگراني از نبود من نداشته باشي و دلواپسي از بودن من در زندان به خود راه ندهي و هميشه در كنارم بايستي ، همانطور كه تاكنون همراهم بوده اي .

مادر عزيزم

روزهاي دوشنبه كه مي شود با اينكه مي دانم چه سختي هايي را متحمل مي شوي و با كهولت سن رنج هاي مسير كرج تا اوين را به جان مي خري و در سرما و گرما و به هر وسيله خودت را به زندان مي رساني ، لحظه شماري ميكنم و چشم انتظار حضورت هستم .

افسوس كه تنها 20 دقيقه رويت را مي بينم . دقايقي كه يك عمر برايم ارزش دارد و حضورت به من معنا مي بخشد و لحظات پاياني ملاقات را به ياد مي آورم كه وجود نازنينت ققنوس وار مي سوزد تا از خاكسترش ققنوسي جوان و باطراوت چون فرزندش برويد. اينگونه ميشود كه با ديدن اين عشق در چشمانت احساس غرور مي كنم و مهر مادري را در تك تك ذراتم حس ميكنم و اينكه نگاهت سرشار از رازهايي ست كه در دل داري و نميگويي و من تنها مي توانم به تفسير و تاويل روي بياورم كه مضمون كلام و نگاهت مي تواند اين سخنان آهنگين باشد :

كوچه ها منتظر بانگ قدم هاي تو اند / تو از اين برف فرود آمده دلگير مشو

تجسم تغییر – تصور التغيير – Visualizing Change

Connecting Power / Visualizing Change (Persian)

این ماه، نخستین سالگرد آغاز انقلاب در مصر فرا می‌رسد و همچنین سالگرد سقوط بن علی، رییس جمهور پیشین تونس.
سال 2011 سال بحران‌های اجتماعی در منطقه، از مراکش تا ایران بود. مردم، نارضایتی خود را از شخصیت‌ها و گروه‌های دیکتاتور ابراز کردند.

Connecting Power / Visualizing Change (Arabic)

يشهد هذا الشهر ذكرى مرور أول عام على بدء الثورة في مصر وعلى اقصاء الرئيس التونسي السابق بن علي. مر هذا العام على المنطقة من المغرب إلى إيران في اضطرابات اجتماعية، حيث عبر الناس عن عدم رضاهم وتواصلوا مع من مثلهم من الأفراد والجماعات.

KabK22

Connecting Power / Visualizing Change (English)

This month sees the one-year anniversary of the start of Egypt’s revolution and the ousting of Tunisia’s ex-President Ben Ali. The year 2011 saw the region from Morocco to Iran in social turmoil, with people giving voice to their dissatisfaction and seeking other like-minded individuals and groups.

ادامه بازداشت غیرقانونی آرش صادقی و کوهیار گودرزی

آرش صادقی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی تهران که ۲۵ دی ماه با ضرب و
شتم از سوی ماموران امنیتی بازداشت شده بود به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده
است.

آرش صادقی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی تهران که ۲۵ دی ماه با ضرب و
شتم از سوی ماموران امنیتی بازداشت شده بود به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده
است.

، این فعال دانشجویی امروز موفق به تماس با منزل پدر بزرگ خود شده از انتقال
خود به بند ۲۰۹ زندان اوین خبر داد.

وی در این تماس تلفنی ضمن بیان اینکه تاکنون تفهیم اتهامی در مورد بازداشتش
صورت نگرفته است گفت: «تا زمانی که اتهامم تفهم نشود در بازجویی ها سوالات را
پاسخ نخواهم داد.»
گفتنی ست در درگیری منجر به بازداشت سر این دانشجو دچار شکستگی شده است
آرش صادقی در تماس کوتاه خود از حضور کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر در
سلول 29 بند 209 خبر داده است