اتهام محاربه و مفسد فی الارض برای گرفتن بودجه – درباره سعید مل ک پور

در کشور عزیز ما ایران گرفتن بودجه برای دستگاههای دولتی مهمترین بخش کار به حساب می آید. به همین دلیل هر اداره و سازمانی سعی می کند پروژه ای تعریف کند که در صورت انجام آن مشکلات جامعه ایران که هیچ، مشکلات کل جوامع بشری حل شود و بدین ترتیب بودجه ای از سهم تولید نفت را به خود اختصاص دهد. در این میان معمولاً این پروژه ها به جواب نمی رسند و البته بودجه نفت که می توانست به 1001 درد دیگر بخورد نابود می شود. با این حال اقلاً به جان و مال و ناموس دیگران آسیبی نمی رسد و تنها آسیب آن فنا شدن سرمایه های ملی است.این قضیه در مورد سازمانهای اطلاعاتی تا حدی فرق می کند.

به عکس دوستانی فکر می کنند ما نهادهای اطلاعاتی بسیار قوی داریم، می بایست متذکر شوم که به نظر من سازمانهای اطلاعاتی ایران بسیار ضعیف عمل می کنند و از پس این امر بر نمی آیند که جاسوسی دوره دیده ( که مثلاً توسط نهادهای اطلاعاتی دنیا مانند MI6 و CIA را که مأمور شده در سیستمهای اطلاعاتی ایران رخنه کند) را شناسایی کنند. خب پس چکار باید کرد؟ چگونه می بایست بیلانهای سالیانه را به همراه سایر ادارجات دولتی ایران پر کرد؟ در اینجا سیستم دست به کار می شود ومن و شمایی که یکی دو بار به خیابان رفته ایم را به عنوان مخوفترین خرابکارها معرفی می کند و یا کسی که یکی دو سفر خارجی داشته است را جاسوس و یا آنکه مقداری اطلاعات را فروخته را به عنوان جاسوس دوره دیده معرفی می کند. بدین ترتیب بیلان پر می شود که ما از پس کوچکترها بر آمده ایم، وای به حال بزرگترها. غافل از اینکه هیچ گاه دستشان به بزرگترها نخواهد رسید.

در این میان کسلنی همچون ما که یکی دو بار به خیابان آمده ایم یا کسی که مقداری اطلاعات فروخته و یا کسی که قبول کرده در نهادهای حساس و بی در و پیکر کار کند به هر حال خربزه ای خورده و حالا پای لرزش می نشیند. اما این پایان ماجرا نیست. کسانی هم هستند که اصلاً خربزه ای هم نخورده اند ولی از شدت لرز دارند می میرند و یکی از این افراد سعید ملک پور است.

سعید قربانی بودجه گرفتن سپاه برای راه اندازی ارتش سایبری بوده است. او که فارغ التحصیل رشته متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف است پس از ازدواج به همراه همسرش به کانادا می رود ومدتی در آنجا زندگی می کند. در آنجا تصمیم می گیرد به جای کار کردن در رشته خودش، به برنامه نوسی اینترنتی با PHP بپردازد و از این طریق کسب درآمد کند. وی هنگامی که می فهمد پدرش بیمار است سری به او در ایران می زند و این آغاز دردسرهایش می باشد. وی مدتها تحت تعقیب قرار می گیرد(البته هر کس به ایران مراجعت کند چنین است. چون سیستمهای اطلاعاتی آنقدر بیکار هستند که بخواهند تمامی افرادی که از سفرخارجه به ایران بر می گردند را تعقیب کنند ببینند از بین آنها جاسوس گیر می آورند یا نه).

تا اینکه یک روز هنگامی که می خواهد به مطب دندانپزشکی برود چند نفر وی را به زور سوار ماشینی می کنند و به محلی نامعلوم می برند(سیستم اطلاعاتی ایران افراد را معمولاً با حکم دستگیر نمی کنند بلکه آنها را به داخل ماشینی می اندازند و می برند و معلوم نیست که چه کسی این کار را کرده است. شب که شد خانواده طرف نگران می شوند و به هر کجا سر می زنند جواب منفی خواهد بود. در آن هنگام این شک بوجود می آید که آیا دلبندشان ربوده شده یا دلبندشان ربوده شده –ببخشید دستگیر شده- و بعد به نهادهای امنیتی و زندانها مراجعه می کنند و چون بندهایی چون 2-الف و 209 اصلاً زیر نظرسازمان زندانها نیستند پس اسمی هم از آن مراکز به بیرون انتقال داده نمی شود و خانواده بدبخت نمی داند عزیزشان کجاست: مرده است یا زنده و باید منتظر تلفن گروگانگیرها باشند یا نهادهای امنیتی).

سعید را کلی بازجویی فنی می کنند (از اصطلاحات شهید لاجوردی است) که تو فلانی هستی و او هر چه می گوید که نامش سعید ملک پور است راضی نمی شوند تا اینکه یکی از باهوشهایشان می پرسد “خب مدرکی هم داری؟” و در آنجا سعید نشانی کارت شناساییش را می دهد که در منزل پدریش موجود است. آنها به خانه پدری سعید هجوم می برند و تازه خانواده اش می فهند که سعید کجاست و دست کدام نهاد است. کارت شناسایی که ارائه می گردد قرار می شود که سعید آزاد گردد. اما یک روز صدایش می کنند که این سایت را تو درست کرده ای؟ و سعید جواب منفی می دهد. می گویند پس اسمت اینجاست. سعید جواب می دهد که اسمش بابت برنامه ای است که نوشته و احتمالاً آن سایت غیر اخلاقی خواسته است که قانون کپی رایت را رعایت کرده باشد. “پس تو این سایت را درست کرده ای!” و حالا بیا و ثابت کن که برنامه نویسی با طراحی صفحه فرق دارد و این دو کاملاً از یکدیگر متفاوتند و…

بدین ترتیب سعید اتهام مفسد فی الارض را می گیرد برای درست کردن سایتهای غیر اخلاقی. بازجوییها بسیار فنی تر از قبل می شود و انفرادی بودن ادامه میابد. او ابتدا در سلولهای “حافظ” 2-الف نگهداری می شود و بعد به سلولهای “واعظ” انتقال پیدا می کند (2-الف معروفترین بازداشتگاه سپاه مستقر در اوین می باشد -دو بازداشتگاه دیگر براساس اطلاعات نویسنده 66 و 241 می باشند- و سلولهای متفاوتی دارد ازسلولی که به زورمی توانی برای خوابیدن در کف آن جای شوی تا سوئیتی که اتاق، آشپزخانه، حیاط و… دارد و مخصوص افراد سفارش شده است که سعید ما جزء این افراد نیست.)

در طول با زجوییهای فنی یک بار خود به خود از گوشش خون می آید و نیمی از بدنش لمس می گردد. با هزار سلام و صلوات که اگر نامت را در بیمارستان فاش کنی در راه برگشت می کشیمت و از ماشین به بیرون پرتت می کنیم و کسی نخواهد فهمید که موضوع از چه قرار بوده وی را به بیمارستان انتقال می دهند. در آنجا پزشک از دورنگاهی به وی می اندازد و حتی بدون گرفتن عکس سر وی را مرخص می کند و می گید که چیزیش نیست و خود به خود خوب می شود. سعید به وی می گوید پس لااقل گوش مرا بشویید که وی قبول نمی کند.

سعید در زندان می ماند چون دوستان اطلاعاتی سپاه و البته هر نهاد امنیتی دیگر می توانند یک نفر را هر چقدر که دلشان خواست در انفرادی در حالت بازجویی نگاه دارند (گور بابای قانون اساسی). بنابراین از هر کسی می توان هر اعترافی را گرفت و قضیه خرسی که می گوید “بابا من خرگوشم” چندان دور از واقعیت نمی باشد. سعید بالاخره بعد از یکسال و اندی اعتراف می کند که سایت پورنو می ساخته، نرم افزاری از انگلستان خریده بوده که حتی وقتی کامپیوترها خاموش بوده اند می توانسته از طریق web cam آنها محیط خصوصی مردم را دید بزند و از آن برای ساخت فیلم پورنو استفاده کند، از نهادهای امنیتی جهان برای کارهایش پول می گرفته و… (از این دست اعترافات متعجب نشوید. وقتی از نوجوانی زیر شلاق اعتراف گرفته شود که از CIA، منافقین، سلطنت طلبها و وهابیون عربستان پول می گرفته تا عکسهای سکسی در سایتش منتشر کند بیشتر از این نمی توان انتظار داشت.)

از او فیلمی تهیه می کنند تا گویی این مسائل را سعید از سر پی بردن به اشتباهاتش به فردی انتقال می دهد و می گویند این مسائل را طوری عنوان کن که گویی فرد بیننده “آقا” است(البته گاه صدای اعترافات سعید بدون تصویر وی از تلوزیون پخش می شود). بدین ترتیب او می گوید و می گوید و بعد می فهمد که سپاه قصد داشته به کمک این اعرافات و نظایر آن 60 میلیارد تومان به منظور راه اندازی ارتش سایبری بودجه بگیرد که ظاهراً می گیرد و پروژه تعریف می شود. دوستان اطلاعات سپاه نیز به کمک بازجویی از سعید و افرادی مشابه وی در کارشان متبحر می شوند و مثلاً می فهند که تلفظ صحیح واژه Skype، اسکایپ است و نه اس کی پی که یک کانگروی نوجوان بوده است. و بدین ترتیب دوستان اطلاعات سپاه برای 22 خرداد 88 آماده می شوند و آموزش می بینند.

امثال سعید چند نفر دیگر هم بوده اند: شهروز گرفته می شود که شانس می آورد و حکمی نسبتاً سبک می گیرد (2 سال زندان و 12 سال تبعید). حسن تا زمانی که من آنجا بودم وضعیتش نامشخص بود. وحید اصغری فشار را نمی تواند تحمل کند و تعادل روحیش را از دست می دهد. اما سعید با اینکه فردی سیاسی نبود به علت امید فراوانش به زندگی که از عشق او به خانواده و همسرش نشأت می گرفت توانست این مدت را تحمل کند و فردی سرزنده باقی بماند به نحوی که وقتی به بند عمومی رفت به همه شادی، گرمی و امید می داد. او اگر چه زیرزمین 2-الف را دیده بود –جایی که فرد را روزها به تخت می بستند و به وی سرم وصل می کردند تا نمیرد یا دستگاهی که با میکرومتر ناخن می کشید و بدین ترتیب کشیده شدن یک ناخن تنها یک آخ ساده نبود بلکه می توانست ساعتها آخ باشد (پروژه های مهندسی گاه در سپاه اینچنین تعریف می شوند )- اما هنوز مقاوم بود.

حالا می بایست فاز دوم پروژه شروع می شد یعنی اعدام کسانی که اگر بیرون می رفتند برای سپاه بد می شد. بدین ترتیب سعید و وحید اصغری حکم اعدام گرفتند و چون نمی خواستند سعید به بیرون اطلاعیه ای بدهد و سر و صدا راه بیندازد او را پس از ابلاغ حکم به 2-الف انتقال دادند.

دادگاه سعید هم خالی از لطف نبود. قاضی هیچ چیز از کامپیوتر نمی دانست و سعید بارها درخواست کارشناس جرایم امور رایانه ای کرد. قاضی درخواست کارشناس را هر بار رد می کرد که به گفته خودش تحت فشار است و فقط بازجوی سعید را به دادگاه دو بار دعوت کرد که او قابل ندانست که بیاید. هر بار که سعید پیش قاضی می رفت فقط می گفت “اعترافاتت را قبول داری یا نه؟” و می گفت “اگر قبول نکنی دادگاهت را به تأخیر می اندازم” و چون سعید قبول نمی کرد جلسه بعدی دادگاه را به سه ماه بعد موکول می کرد. پرونده سعید هم جذابیتهای خاص خودش را داشت: تمام ایمیلهایش را بدون توجه به مضامین آنها پرینت گرفته و به پرونده اش ضمیمه کرده بودند. برای مثال دوستی دیوان حافظ را به صورت PDF برایش فرستاده بود که در نتیجه دیوان حافظ هم قسمتی از پرونده سعید شده است. بدین ترتیب حجم پرونده سعید به حدود 7000 صفحه رسیده است که طبعاً کسی وقت ندارد آنرا بخواند.

بدین ترتیب دادگاه با کش و قوسهای فراوان به پایان رسید و قاضی در نهایت وعده داد که بین 5 تا 15 سال حکم می برد که سعید دپرس شده که چگونه می تواند این مدت را به دور از خانواده اش سر کند. اما نمی دانست که سپاه فشار می آورد و دو بار حکم اعدام برایش صادر می شود.

مشکل سعید تنها این نیست که می خواهند وی را اعدام کنند بلکه علیه او نیز تبلیغات فراوانی شده است و من متأسفم که این تبلیغات حتی در برخی از افراد زندانی هم اثر کرده بود و به وی گوشه و کنایه هایی نیز می زدند. من حدود 9 الی 10 ماه با سعید بودم ودر این مدت نه حرف زشتی از وی شنیدم و نه رفتاری زننده. جز ادب و مهربانی و امید از او چیز دیگری ندیدم. ببینید کسی که به دنبال مسائل غیر اخلاقی است می بایست در طول این مدت حداقل یک سوتی بدهد. ولی ما هیچ چیزی پیدا نکردیم. کسی که به دنبال ساخت سایتهای پورنو است به خانواده پایبند نیست. ولی همسرش او را دوست می داشت و او همسرش را.

سعید یک قربانی است که خربزه ای نخورده که حالا اینقدر می بایست او و خانواده اش بلرزند. سعید یک انسان خوب عادی است که نه نزدیک سیاست شده ونه نزدیک کارهای غیر اخلاقی اما به خاطر حفظ آبروی نظام و یا بهتر بگویم به خاطر حفظ آبروی تیمی از سپاه دارد اعدام می شود. این اتفاق می توانست برای هر یک از ما که عضو جامعه ایران هستیم نیز رخ بدهد.

هیچ کس مصون نیست.

One response to this post.

  1. Posted by Anonymous on March 4, 2012 at 7:23 am

    دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووغ. خوبه والا. سایت لوتی شده حامی سعید!!!!!! معلومه که فقط برنامه نویس بودههههههه. . تابلوست بابا.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: