سحرگاهان لاله ها می روید – روز سیاه اوین، در ۳۵۰ اینگونه بود

یکشنبه 19/2/89:

دیروز عصر تلفن قطع شد. علتش مشخص نبود و ما احتمال می دادیم که بیرون شلوغ شده و می خواهند ما خبری از بیرون دریافت نکنیم. با این فکر احساس راحتی کردم که جای نسبتاً خوبی هستم. نه کاری داریم و نه احساس استرس درباره شلوغیهای بیرون. کاملاً بی خیال بودم و عصر شطرنج بازی کردم. شب بعد از خاموشی، آقای بداغی گفت که "فرهاد وکیلی" رفته بالا ولی نیامده و تلفنها قطع شده و احتمالاً …. رفتن فرهاد وکیلی چیز عجیببی نبود. او وکیل بند بود و روزی حداقل 4 الی 5 نوبت به افسر نگهبانی احضار می شد. اما نیامدنش پس از ساعت خاموشی فرق داشت. حکم وی اعدام بود و او از کسانی بود که با حکومت کنار نمی آمد. حتی به او گفته بودند که توبه نامه ای بنویسد تا حکم اعدامش لغو شود و یا اینکه وقتی پدرش مریض شده بود گفته بودند که حاضرند او را تحت نظر به بیمارستان ببرند تا پدرش را ببیند . اما او هیچ یک را قبول نکرده بود. آدمی قوی و مهربان بود.

به یکباره یادم آمد که دو شب قبل راجع به درگیری دولت با گروه پژاک از تلویزیون برنامه ای پخش شد. پنج نفر ازگروه پژاک کشته شده بودند ولی جنازه های آنها نسبتاً درب و داغان بودند. دوستی کرد می گفت که احتمالاً اجساد را به ماشین بسته، روی زمین کشیده و در شهر چرخانیده اند که جنازه ها به این شکل افتاده اند. با اینحال درباره کشته های حکومت هیچ اطلاعاتی منتشر نشد. می گفتند که درگیری شدید بوده و احتمالاً کشته های سپاه زیاد بوده است. پازلها را کنار یکدیگر در ذهنم قرار دادم نتیجه گیری آقای بداغی دور از ذهن نبود: آیا وکیلی را برای اعدام برده بودند؟

به اتاق 9 رفتم و با بچه های اتاق صحبت کردم. آنها قبل از من به چنین نتیجه ای رسیده بودند. ظاهراً همه بچه های بند این احتمال را می دادند. تئوری مطرح شده چنین بود: در درگیری دو روز قبل حکومت کشته های فراوانی داشته است و حال می خواهد به نوعی انتقام از پژاک گرفته شود. به همین خاطر حکومت می خواست حکم اعدام وی را پس از از دوسال انتظار اجراء کند تا هم نمایشی برای اقتدارشان باشد و هم به پژاک ضربه شستی نشان دهد.

از طرفی آنها می ترسیدند که انتقال او به 209 یا 240 خبرساز باشد و فعالان حقوق بشر داد و بی داد راه بیندازند و جلوی اعدام را با فشارهای بین المللی بگیرند. همچنین خبر اعدام سبب خواهد شد که کردستان شلوغ شود و در مراسم تدفین تظاهرات بوجود بیاید. به همین خاطر قضیه تا تدفین کامل احتمالاً مخفی نگهداشته می شود. (***)

…….

امروز نیز تلفن قطع است. فروشگاه باز نکرده و احتمال داده می شود که ملاقات فردا کنسل شود. حال باید دید آیا حدس ما درست بوده است یا نه. راستی امروز صبح افسر نگهبان آمد به اتاق وکیلی و وسایل وی را جمع کرد که این نشانه بدی می تواند باشد. احتمال اندک این است که وی برای بازجویی به 209 رفته است و حالا حالاها آنجاست و به این خاطر وسایلش را نیز برده اند. اما احتمال قوی تر این است که وی اعدام شده و حال وسایلش را می خواهند با جسد تحویل خانواده اش بدهند. همگی دوست داریم که احتمال اول درست باشد ولی می دانیم که این امر بعید خواهد بود.

دیشب یکی از بچه ها نیز آزاد شد: "اصلانی" نامی. طبق معمول ما شادی کردیم و سرود "یاردبستانی" خواندیم که ناگهان دیدیم افسر نگهبان جلوی ما سبز شد: آقای "ک" که سابقه خوبی بین ما ندارد. به یکباره همه غلاف کردیم. او ظاهراً به یکی گفته بود که حالا امشب شادی می کنند ولی فردا گریه خواهند کرد. آیا حرف او اشاره به قضیه وکیلی داشت. در ضمن او مرا از روی فیلم شناسایی کرده بود. امروز صبح یکی از بچه های مالی به من گفت که مواظب خودم باشم. گفت که آقای "ک" از تو به صورت خاص نام برد و از روی فیلم شناساییت کرد. می بایست تا مدتی دست به عصا راه بروم. بگذریم الان همه منتظر اخبار تلویزیون و تله تکس هستیم. باید ببینیم اخبار چه خواهد گفت.

…..

خبر اعدام فرهاد وکیلی تأیید شد (ظاهراً از طریق تله تکس). در اینجا جو سنگینی از سکوت حاکم شده است. همه توی هواخوری فقط راه می روند. نه از کسی صدایی درمی آید و نه صحبتی به جز پچ پچ رد و بدل می شود. حتی بچه های مالی هم ساکت هستند. اکثر بچه ها به خصوص بچه های کرد سعی کردند گریه نکنند و این فشار مضاعفی بود که بر آنها وارد می شد. جهانگیر خیلی خودش را کنترل می کند اما اشک در چشمانش حلقه زده است. یکی از بچه های کرد به من گفت که این قضیه برای شما عجیب است. 30 سال است که مشابه این مسائل دارد اتفاق می افتد. او از خود مقاومت نشان می داد همانطوریکه وکیلی مقاوم بود. اما بقیه بچه ها از هر گروه در هم شکستند. یکی از بچه های گروه "فرزندان ایران زمین" که حالش بد شد. صرع وی عود کرد و بالا آورد. از شدت گریه نمی توانست حرف بزند (***). دو سه نفر دیگر نیز گریه می کردند اما گریه کردن خود را پنهان می داشتند. هیچ کس نمی خواهد صحبتی کند یعنی حال صحبت کردن ندارد. یکی از بچه ها (اردشیر) آزاد شد و در این فضای سنگین به خانه رفت. اصلاً نمی خواستم جای او باشم. نه بدرقه ای و نه چیزی. می دانستم که او نیز نگران بچه هاست و با اینکه می رود اما دلش اینجاست. آقای "ک" راست گفته بود ، امروز همه عزا دار هستیم. به نشانه اعتراض سهمیه نهار توسط بچه های سیاسی دریافت نشد (این امر کاملاً قابل پیش بینی بود. در اعتصاب قبلی -21/12/88- بچه ها به اعزام دوستانشان به بند 240 اعتراض داشتند و حال که اوضاع بدتر بود: دوستانشان کشته شده بودند) و بچه های مالی نیز اضافه غذا را دریافت نکردند. حقیقتش نمی دانم که اصلاً غذایی گرفتند یا نه. آنها نیز با ما همدردی می کردند. فرد مطلعی می گفت که برگه انتقال وکیلی برای 209 بوده است و حدس زده نمی شد که از آنجا برای اعدام بخواهند اقدام کنند. جالب است که بچه های مالی اینقدر با ما همدردی کردند. البته شاید بدین دلیل بوده که آنها در طول مدت وکیل بند بودن آقای وکیلی با او دوست شده بودند و وی را به خوبی می شناختند و دیروز با او قبل از رفتنش والیبال بازی کرده بودند. پس از شنیدن این رخداد بازیهای فوتبال گل کوچک کنسل شد و پیجر با حالت حزن اندوزی افراد را پیج می کرد یا اخبار عمومی را اعلام می نمود. حتی تعدادی از بچه های مالی به ما تسلیت گقتند.

با این حال ما نگران عبدالرحمن (از بچه های جند ا… که او هم حکم اعدام دریافت کرده است) نیز هستیم. بچه های اعدامی همگی توی لک رفته اند و بیشتر ناراحت هستند. آیا زنجیره اعدامها ادامه پیدا خواهد کرد؟

همراه با وکیلی 4 نفر دیگر نیز اعدام شده اند که احتمال می رود یک معلم کرد به نام "کمانگر" و "حیدریان" نامی و شیرین و زینب از بند نسوان جزء اعدامیها باشند. همگی آنها اتهام همکاری با پژاک را داشتند.

….

4 نفر از گروه 5 نفره یعنی آقایان وکیلی، کمانگر، حیدریان و خانم شیرین اعدامشان در اخبار ساعت 2 بعد از ظهر تأیید شد و از آنان به عنوان بمب گذار نام برده شد.

اینطور که بچه ها می گویند وکیلی رئیس سازمان کشاورزی سنندج بوده است. اتهامش این است که در خانه اشTNT پیدا شده بود. TNT در کردستان کاربردهای فراونی دارد از جمله ماهیگیری وظاهراً اتهام همکاری با پژاک هیچ گاه در دادگاه به صورت محکمه پسند در مورد وی ثابت نمی شود.

با این حال کمانگیر معلمی بوده که از وی هیچ چیز بدست نیامده بود. وی تنها به علت مخالفت با دولت و نه درگیریهای مسلحانه حکم اعدام دریافت کرده بود که از سراسر دنیا به این قضیه اعتراض کرده بودند و می گویند طوماری 120 میلیونی در اعتراض به حکم وی جمع شده بود.

شیرین در یک عملیات بمب گذاری شرکت کرده بود که طی آن کسی کشته نشده بود و ظاهراً قصدش تنها تهدید بوده تا آسیب رسانیدن به کسی. شیرین 27 الی 28 سال بیشتر سن نداشت. شیرین را طی ملاقات با وکیلم دیده بودم. دختری بود سبزه روی با صورتی گرم و نسبتاً لاغر اندام که لباسی محلی پوشیده بود. علی رغم اینکه به گفته خودش زیاد شکنجه شده بود و حکم اعدام دریافت کرده بود همیشه لبخند می زد و روحیه ای عالی و تحسین برانگیز داشت. گویی که این اتفاقات اصلاً برای او رخ نداده است.

درباره آقای حیدریان چیز زیادی نمی دانم و درباره نفر پنجم هیچ کس چیزی نمی داند و به نظر می آید که جزء پژاک نبوده باشد.

آنچه که معلوم شد این بود که احکام اعدام الکی نیستند و اعدامیها گروگانهایی هستند که در صورت شلوغ شدن بیرون احکام آنها اجراء خواهد شد.

با این حال اعتراض ما و نگرفتن غذا عکس العمل شدید رئیس بند را در پی داشت. فوراً آقایان رفیعی، بداغی، سحرخیز، سلیمانی ، محمودیان و طبرزدی احضار شدند و به شهرستان (ظاهراً زندان رجائی شهر) تبعید شدند. به آنها حتی اجازه ندادند که وسایلشان را جمع کنند. (وسایلشان بعدها جمع شد اما ظاهراً هیچ گاه به دستشان نرسید). معلوم بود که مسئولین زندان کاملاً برای برخورد با اعتصاب ما آمادگی داشتند زیرا برای انتقال به زندانی دیگر می بایست هماهنگیهایی صورت پذیرد که این امر حداقل چند ساعتی وقت می برد. اگر چه آقای بداغی و آقای سحرخیز در اعتصاب قبلی نقش داشتند (آقای سحرخیز خیلی موافق این اعتصاب نبود و می گفت که باید درباره آن صحبت شود و بعد تصمیم گرفته شود) ولی آقای سلیمانی در آن چندان نقشی نداشت (البته در راه اندازی آن ولی نقش وی در مذاکرات مهم بود) و آقای رفیعی اصلاً کاره ای نبود. احتمال دیگر این بود که این افراد به خاطر مسخره کردن بازدید کنندگان بند (در تاریخ 6/2/89) تبعید شده باشند. این امر در بین افراد انتقال داده شده مشترک بود. (***)

سپس رئیس اندرزگاه رؤسای اتاقهای سیاسی را به بالا فراخواند. دقیقاً نمی دانم چه پیش آمده بود ولی همگی پس از بازگشتن متفق القول بودند که می بایست شب غذا دریافت شود حتی اگر کسی لب به غذا نزند. برای دریافت نکردن غذا رأی گیری نشد و این رأی تنها از طرف رئیس اتاق اعلام شد. ظاهراً رئیس زندان گفته بود که علی رغم اینکه با وکیلی دوست بوده است و از این خبر ناراحت می باشد اما کاری نمی تواند انجام دهد. همچنین هیچ گونه مراسمی نباید برای وی برگزار گردد.

رؤسای اتاقها جواب داده بودند که هدف اعتصاب نه رئیس بند بلکه قوه قضایه بوده است. اما او گفته بود که این امر باعث خراب شدن وجهه وی خواهد شد. او تهدید کرده بود که اگر شب غذا دریافت نشود 20 نفر دیگر را لیست کرده اند تا به شهرستان (رجایی شهر) تبعید شوند. همچنین تا زمانی که اتاقها غذا دریافت نکنند از تلفن و ملاقات محروم خواهیم بود. اینکه تهدید قطع ملاقات چقدر جدی است هنوز چیزی نمی دانیم زیرا عواقب بیرونی آن بسیار شدید است اما رؤسای اتاقها به شدت تمایل دارند که اعتصاب شکسته شود.

رئیس بند گفته است که در بین بچه ها مخبرانی دارد که اخبار داخل را به گوش او می رسانند. برخی از بچه ها به افراد گروه … مشکوک هستند زیرا آنان قبل از جلسه با رؤسای اتاقها فراخوانده شده بودند و بعد برگشتند. با این حال دقیقاً مطمئن نیستیم که آیا آنها اخبار داخل بند را انتقال می دهند یا خیر.

بلافاصله پس از ساعتی انتقال بچه ها شروع شد. 20 نفر طی 3 الی 4 مرحله با توالی حدود 1 الی 5/1 ساعت برای انتقال فرا خوانده شدند. حتی گرفتن شام نیز روند انتقال را متوقف نکرد. دیگر قیافه علی رضا (از بچه های مالی) برای ما ترسناک شده بود زیرا هر بار که می آمد لیست 4 الی 5 نفره ای برای انتقال داشت. البته ظاهراً محل انتقال جای بدی نبود و شایع بود که آنها را به بند 7 یا 8 که بچه های مالی هستند انتقال داده اند.

دوستان زیادی از بین ما رفتند که این امر در میان اشک ریختنهای فراوانی صورت می گرفت. دوستانی چون ماهوش، آرمان رضاخانی، شائولیان، ساسان، ایوب و …. شاید تنها ایوب بود که نسبتاً با روحیه ای خوب رفت. بیچاره آرمان حسابی گریه کرد و وقتی من را بغل می کرد همچنان خاموش می گریست. امیدوارم جایی که او می رود آدمهای درست و حسابی ساکن باشند. رفتن ماهوش نیز جالب بود. دلم گرفته بود و می خواستم با او صحبت کنم. گفت یک ربع ساعت دیگر و … اسمش را صدا زدند و رفت. با شائولیان تقریباً هیچ تماسی نداشتم ولی وقتی کار به خداحافظی رسید مرا بوسید و گفت خیلی مردی. باورم نمی شد. من و دنی در طول مدتی که در بند یکدیگر را می شناختیم حرفی بینمان رد و بدل نشده بود اما ظاهراً پیوندی قوی بین ما ایجاد گشته بود. رفتن امیر اصلانی (امیر اتو) نیز جالب بود. عادت داشت که به پهلوی من انگشت فرو کند تا بالا بپرم وقتی می رفت مرا با گریه بغل کرد و دو، سه تا سیخونک با انگشت به من زد و گفت این هم آخرین سیخونکها. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.

روز پر سوز و گدازی بود. با اعدام شروع شده بود و بعد جدایی دوستان. هیچ نظمی بین افراد انتقالی سری دوم (20 نفر بقیه) پیدا نکردیم جز اینکه همگی بچه های عادی بودند که به هیچ سازمانی تعلقی نداشتند (افراد دانشجو نیز بینشان اندک بودند). به نظرمی آمد 20 نفر از قبل به صورت تصادفی انتخاب شده بودند و این امر ربطی به این قضایا نداشته است. شاید انتقالیها ادامه پیدا کند تا افراد سیاسی تندروتری در این بند باقی بمانند تا اتفاقهای تلخ آینده بر رو بقیه زندانیها تأثیر نگذارد. باید منتظر بمانیم و ببینیم که چه می شود. ولی جالب این بود که بچه های کرد جزء انتقالیها نبودند در صورتی که اگر می خواستند اوضاع شلوغ نشود می بایست اول آنها را انتقال می دادند تا از اعتراضها کاسته شود. این اعتراضی بود که جوابی نداد و شکست سنگینی متحمل شدیم. سه، چهار بار خواندن اسامی انتقال، اعصاب همگی را خرد کرده بود که مبادا جزء لیست باشند. این فنی است که سبب می شود یک نصفه روز در حال اضطراب باقی بمانیم. به خاطر تهدید آقای "ک" احتمال می دادم که مرا نیز انتقال دهند، وسایلم را بستم ولی صدایم نکردند. تعدادی از دوستان نیز وسایلشان را بستند ولی صدایشان نکردند. الان بسیار خسته ام فکر میکنم بقیه نیز خسته باشند طی 24 ساعت گذشته 5 نفر اعدام شدند که یکی از بچه های بند ما بود، یک نفر از بند ما آزاد شد ، 26 نفر از بچه های بند انتقال یافتند که 6 نفر به زندانی دیگر رفتند و اوضاع بند امنیتی کاملاً بهم ریخت. موضع قدرتمان از دست رفت و موضع ضعف و انفعالی بر ما چیره شد.

چیزی که اعصاب ما را بیشتر خرد کرد اخبار 20:30 بود که عنوان خبر را "بوسه طناب دار بر گردن 5 ضد انقلاب" انتخاب کرده بود. گوینده این خبر را با شور فراوانی خواند. نمی دانم چطور یک نفر می تواند از اعدام انسانهای دیگر خوشحال باشد. قبول دارم که گوینده اخبار بازیگری بیش نیست اما تهیه کننده خبر چه؟

لیست افراد به شرح زیر اعلام شد:

1- فرزاد کمانگر

2- فرهاد وکیلی

3- شیرین علم هولی

4- علی حیدریان

5- مهدی اسلامیان

که 4 نفر اول اتهام عضویت در گروه پژاک را داشتند. با این حال اتهام نفر پنجم مشخص نیست ولی احتمال داده می شود که عضو انجمن پادشاهی بوده است.

پنج شنبه 23/2/89

روز دوشنبه (20/2/89) برای ما روز جالبی بود و یک ملاقات ایده ال انجام دادیم. اول اینکه مسیر را پیاده رفتیم. قدم زدن در فضای خارج بند که پر از سبزه و گل و گیاه و درخت است بسیار لذت بخش بود. پیاده از جلوی مدرسه رد شدیم :جای وحشتناکی که بازجویی ما آنجا انجام شده بود. در ابتدا خواستیم گل بکنیم که به ما تذکر دادند ولی بعد به فضای بایری رسیدیم که پر از علف هرز (گندم و گل وحشی) بود. یک شاخه گندم و یک گل حشی کندم: هردو بسیار زیبا بودند و برای ما هزاران بار زیباتر به نظر می آمدند. به سالن ملاقات که رفتیم دو، سه نفر ازبچه های انتقالی را دیدیم که برای ملاقات آورده بودند تا برای خانواده های آنها مشکلی پیش نیاید و سر و صدا راه نیفتد. زیرا در نظر بگیرید که حدود 20 خانواده دم اوین جمع شوند ولی نتوانند عزیزانشان را ببینند که در نتیجه بازتاب بسیار وحشتناکی در رسانه های ضد حکومتی خواهد داشت.

دیدن بچه ها ما را بسیار خوشحال کرد. به خصوص در مرحله اول من، آقای مددی را دیدم (که البته یادم نبود وی نیز انتقال پیدا کرده است). او جایش راحت بود و صبح به آنفی تأتر رفته بود تا فیلم تماشا کند. در اندرزگاه 7 اسکان داده شده بود و قبلاً سابقه اقامت در این بند را نیز داشت . بند شلوغ بود واین موضوع کمی او را ناراحت می کرد ولی راضی بود و برای ما همین کفایت می کرد.

بعد یک گروه دیگر را آوردند. آرمان رضاخانی نیز جزء این گروه بود همدیگر را بغل کردیم. او نیز قبلاً سابقه حضور در بند 7 را داشت و راضی بود. اینکه این بچه ازجایش راضی بود مرا بسیارخوشحال کرد.

بااین حال "ماهوش" چندان اظهار رضایت نمی کرد. او را به بند 8 انتقال داده بودند که البته از هواخوری آن بسیار خوشش آمده بود. وی گفت هوا خوری بسیار بزرگ است و از آنجا کوه پیدا می باشد. هواخوری دیوار نداشت و فنس آنجا را ازمحیط خارج جدا می کرد. با این همه او هم صحبتی نداشت. به ما عادت کرده بود و حال در یک محیط غریب گیر افتاده بود. بچه ها را پراکنده کرده بودند. به هر سالن دو نفر داده بودند و هیچ دو نفری در یک اتاق نبودند. این امر نشان می داد که آنها به شدت از بودن بچه های سیاسی کنار یکدیگر می ترسیدند. این موضوع سبب گردیده بود که بچه های سیاسی بسیار تنها بشوند و غربت به شدت به آنها فشار بیاورد. یاد اولین روزهایی افتادم که به بند 350 آمده بودم. قوانین اتاق را نمی دانستیم. به ما مدام تذکر داده می شد و نه دوستی داشتیم ونه سرگرمی. شبها به زحمت می خوابیدیم و روزها را به انتظار رسیدن شب به پایان می بردیم. مدام اضطراب داشتیم و انگار در و دیوار بند به ما فشار می آوردند. این قضیه دو روز ادامه داشت تا بچه های قرنطینه 1 پیش ما آمدند و با دیدن دوستان روحی تازه گرفتیم. حال مهندس نیز منتظر بود که ما نزد او برویم و از این حالت در بیاید. می گفتند یک لیست 50 نفره وجود دارد برای انتقالی سری دوم. البته این امر اکنون در حد یک شایعه مانده است. بچه ها می گفتند که در بند 7 مجید توکلی را دیده اند. او به دنبال این بوده تا خرما به خاطر بچه های اعدام شده توزیع کند ولی بچه های مالی مانع شده بودند. چون می ترسیدند که مبادا تلفن برای مدت طولانی تری قطع شود. لازم به ذکر است که تلفن سایر بندها نیز قطع بود زیرا برخی ازبچه های اعدامی کرد ازبند 7 برای اعدام رفته بودند و البته یک نفر نیز از بند نسوان.

وضع کنترل در بندهای مالی نسبتاً خوب بود در آنجا دوربین وجود نداشت. تلفن در اتاقها آزاد بود و موقع ورود وسایلشان را نگشته بودند و به تک تک کاغذها گیر نداده بودند. فقط نسبت به چاقو و قیچی حساسیت نشان می دادند. به سالن ملاقات رفتیم. هم من و هم مادرم معطل شده بودیم ولی برای من این زمان بسیار زود گذشته بود زیرا دوستان را دیده بودم (امیر اصلانی را نیز دیدم که به او سیخونکهایی که روز قبل به من زده بود را پس دادم).

در حین صحبت با مادرم حسین اعزامی و یکی دیگر از بچه ها آمدند. یکدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. برای مادرم جالب بود که رابطه من با بچه ها بسیار صمیمی است. مادرم همیشه از این می ترسید که من توی بند دوستی نداشته باشم و گوشه گیری اختیار کرده باشم (بنده خدا نمی دانست که من توی بند چه آتیشی که نمی سوزاندم). در مرحله بعد شائولیان و دو، سه نفر دیگر را دیدیم و بعد با مینی بوس برگشتیم. بسیار خوشحال بودم که بچه ها را می دیدم. شش نفری که به شهرستان فرستاده شده بودند، نیز مشخص شده بود که کجا رفته اند. سه نفر به زندان رجایی شهر رفته بودند و سه نفر به زندان شهید کچویی (فردیس کرج). ظاهراً همگی حالشان خوب بود و از وضعشان راضی بودند. زندان فردیس برای من از یک نظر جالب بود. در راه مشکین آباد (محل تحصیلم) مدام از کنار این زندان می گذشتم و باورم نمی شد دوستانم در آن روزی گرفتار آیند. با این حال وضعیت ما بهتر شده بود و از غم روز قبل تا حدی نجات یافته بودیم.

فکر می کنم روز بعد بود که رؤسای اتاقها برای صحبت فراخوانده شدند. هنوز تلفن بچه های امنیتی باز نشده بود هر چند که روز قبل (دوشنبه) تلفن بچه های مالی وصل شد.

جلسه بسیار طول کشید و وقتی آقای "ح" به اتاق بازگشت زیاد دوست نداشت درباره محتویات جلسه صحبت کند. با این حال تنها به چند نکته اشاره کرد: اول اینکه در هر شرایطی اتاق ما می بایست غذا بگیرد حتی اگر همه اتاقها غذا را تحریم کرده باشند. دوم اینکه تضمین داده بود که از پای تلفن بیانیه های سیاسی فرستاده نشد. ظاهراً بیانیه های سیاسی سحرخیز و سایر بچه های سیاسی حسابی رئیس بند را کلافه کرده بود. آقای "ح" یک نقطه ضعف دارد و آن تلفن است این تنها سرگرمی واقعی اوست وتقریباً تنها دلخوشی. قطعی تلفن به شدت به او فشار می آورد. با این حال وی درباره جزئیات جلسه اصلاً صحبت نکرد.

حدود یک هفته طول کشید تا چوب انتقال از بالای سر ما برداشته شود. هر روز شایع می شد که عده ای را می خواهند انتقال دهند و این بر ترس ما می افزود. با این حال غم از دست رفتن کسانی که در زندان آنها را دیده بودم با اینکه کمتر شد اما هیچ گاه التیام کامل پیدا نکرد.

هنوز هم پس از دوسال باورم نمی شود که شیرین و فرهاد از بین ما رفته اند. هنوز هم گاهی فکر می کنم که شیرین دارد با لبخندی گرم شرایطش را به دوستی کنجکاو و تازه وارد توضیح می دهد و فرهاد دارد مسابقات والیبال را داوری می کند در حالی که زهر خندی بر روی صورتش نقش بسته است.

نویسنده: آقای ایمان آذریان

https://www.facebook.com/profile.php?id=100002298210671

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: